سلطان محمد مطربي سمرقندي

78

تذكرة الشعراء ( فارسي )

عجز و نياز بندگى آستان تو * هرچيز يافت « مطربى » از اين امور يافت « 1 » * * * غم من كسى شناسد كه دل فگار دارد * جگر هزار لخت و غم بىشمار دارد به تنم چو مرغ بسمل ز نشاط مىچكد خون * كه سوار سركش من هوس شكار دارد به هواى آن گل‌رو ، نه همين منم سخنگو * كه چو عندليب هرسو ، مَهِ من هزار دارد به خيال آن خد و خط ، دل زنگ بستهء من * نه هواى گشت گلشن ، نه سر بهار دارد مى هجر « مطربى » زان به جهان مدام نوشد * كه شراب وصل خوبان ، ز قفا خمار دارد « 2 » * * * به باغ غنچه سخن چون ز لعل دلبر كرد * صبا دهان ورا پر ز خردهء زر كرد نشين به پاى گل و باده خور كه نكهت گل * هواى باغ چو فردوس روح‌پرور كرد خوش آن كسى كه در اين بزمگاه نقد حيات * مدام صرف مَى ناب و جام ساغر كرد دلا مخور غم روزى اسير حرص مباش * كه مىرسد به تو رزق آنچه حق مقدر كرد ز « مطربى » همه بوى شراب مىآيد * قضا به باده مگر طينتش مخمّر كرد « 3 » * * * فلك زهر هلاهل تا به كى در ساغرم ريزد * به جاى اشك خوناب دل از چشم ترم ريزد دلم آن اژدر آتشفشان كوه اندوه است * كه گر آهى كشم دوزخ ز كام اژدرم ريزد چنان مستغرق مهر مهى گشتم كه در بسمل * به جاى خون دمادم جوى مهر از حنجرم ريزد ميان خاك راه و پيكر من فرق كى باشد * ز بس كز گرد حرمان چرخ بر فرق سرم ريزد ز گفتارم عجب نبود كه گردد « مطربى » زنده * چو اعجاز مسيحا از دم جان‌پرورم ريزد « 4 » * * * صبا چو زلف تو اى سيمبر بجنباند * مرا سلاسل غم در جگر بجنباند

--> ( 1 ) . مأخذ پيشين ، ص 15 . در هنگام ورود به لاهور و حضور نزد جهانگير سروده است . ( 2 ) . تذكرة الشعراء ، ش 94 . ( 3 ) . همانجا ، ش 7 . ( 4 ) . همانجا ، ش 45 .